همچو برگ خزان
به یکسان
به یک رنگ
همراه باد روانند
اینچین است که
مردگان ساکت و خاموش می مانند
***
در این بیمار خانه
که همه در پی علاج خویشند
واژه ای به نام عشق مرا می خواند ـ و من می گریزم
جستجوها پیداست
تعابیر ها
در میان کلمه ات بی ترکیب سرگردان و بی معناست
فقط واژه ای به نام عشق هم چنان زیباست.
کی من گفتم که شاعرم،
من رویائیم
غرق رویا؛
در رویاهایم آینده یست با تصویری زیبا،
امَا گذشته هم دورانی بود
داستانی بود
قصه های مادر بزرک
رازهائی بود
جمع شدن زنان اهل محل به دور مادر بزرگ
معمائی بود
مادر بزرگ
به یاد قدیمها
به یاد دوستی ها
به ساده گی قصه می گفت
سخن از جنگ تن به تن
نه چوامروز
ازتانک و توب و تفنگ
مادر بزرگ اشکی می ریخت
آن روزها من کودک بودم
مثل امروز غرق رویا
عشق مادر
امید فردایش بودم زندگی عالمی داشت
آن روزها؛ دنیا مثل امروز نبود
این جور که هست
در آستانه سقوط نبود
هزار هزار کشته نبود
خون انسان بی رنگ نبود
دل انسان از سنگ نبود
یک رازی هست
می خوام بگم
خوب می دونم
درون دل که پیدا نیست
باید به آن سفر کنم
کی من گفتم که شاعرم
من عاشق یک دنیا انسانیم
من عاشق رویائیم
بس کن دیگه
از هق هق گریه ات دلم گرفته
آن روز رابه یاد آور که
تو غمگین تر از همیشه
غرق نگاهم شده بودی
و من می دیدم که
خانه ات سرد و تاریک ،
تنت در وحشت شب می لرزید
اشک بار بودچشمهایت
رویا ها را نمی شناخت
سرت را بر شانه هایم بگذار
عاطفه ها هنوز بر جا ست
***
گفتنی ها
در نگاهت
پیدا بود
و من در رویا دیدن تو
با شماتت می آمدم
با دیدن من
پر کشید ی
بی مهابا
دستانت بر شانه ها ایم جا گرفت
با تمام وجود
بوسیدمت، بوئیدمت
و تو با لبخندی در سکوت
و دلی پر از اسرار
هراسان از نگه های نابه جا
می خواستی
کلم آخر را
میدانم ، اما
طغیان عاطفه ها رادر طپش قلبها باید جست
هیچ می دونی در این دنیا
درون همه دلها بسته است
اگر نگفتم دوستت دارم
ترسیدم
با گناه در آمیزی
****
آن زمان که دلت گرفته
آن لحظه ها که تنهائی
من با توم
عاطفه ها را باید شناخت
محبتی که
در جنگ با کینه ها ست
گر نیک بنگری
دورن هر دلی پیداست
دیگه بس کن!
از هق هق گریه ات دلم گرفته
سرت را بر شانه هایم بگذار
واز این همه سردی
از این همه تلخی گذر کن.
فردا روز زیستن دوباره است.
گفتی
آنقدر کوچکم
که زیر پای تو له خواهم شد.
کوچکترین کوچکها
کوچکتر از یک مورچه
آن زمان که همچو شیشه شکسته بودی
آنقدر کوچک
که در میان اشکهایت غرق می شدم .
آنقدر کوچک
که خنده تمخسر آمیزت
زلزله بود و مرا تا عمق زمین فرو برد
البته
کوچک خواهم ماند
کوچکتر از یک مورچه
و برای مخفی شدن
زیر چتر گیاهان اسیرخاک
آنقدر کوچک که
دربرابر آفتاب سوزان مرا پناهی است
آنقدر کوچک
در وداع آخرین با بزرگان
خود را به باد خواهم سپرد
تا در سفر با دیگر کوچکها
برای جگونه زیستن
به هر کران از اینخطۀ
گذر کنم .
![]()
نبودی
سروده ای ساختم
دلتنگی بود
به باد سپردمش
تا ببرد به باغ عاطفه ها !
آنجائی که پرنده خوشبختی می کشد سر
و عشق را حرمتی ست.
لحظه های دلتنکی را باید رها ساخت وبه عشق پیوست.
عشق رنجها را به همراه خواهد آورد و تو در آن خواهید سوخت، اما ارزشهای به وسعت زمین بنا خواهی کرد و بوی معطر گلها را در آن خواهی بوئیده البته وقتی که خودت در حال سوختن هستی ولی با تمام این تفاصل زیبا خواهی مانده . به همین دلیل ساده ،من از دلتنگی بیزارم. یاس و ناامیدی را سالهاست که در قبرستان روستای که در آن متولد شدم زنده زنده چال کردم و باور به امید را ساختم ، امید ساختم نه برای آنکه از دلتنگی و یاس بیزارم بلکه برای اینکه زنده بمانم و با ذلت و خاری بجنگم.
لحظه های تنهائی را با اندیشه سپری می کنم و به رنجها نمی اندیشم زیرا بر این باورم که در این جهانی که ارزشهای انسانی معیار نیست و دنیای پر از نابرابری و ضدیت با انسان است من باید برای جنگیدن آماده باشم آه دوست من چه روزگاری سخت و غم انگیزی است، مفید واقع شدن چه سخت و درد ناک است.
در لحظه های دلتنگی
از کوچه های نابر ابر
نگاه من به آینه
امید دوباره بود
تصویر من از باغچه و گل
زیبائی و زیستن بود
چشمها خیره به در
نمی دانم چرا باید بترسم
بیزار از تقدیر
روگردان از دین واخلاق
چه سنگین شده دل
امروز که گذشت من از فردا می ترسم
شور و شوقم
راستش را اگر می خواهی دلم گرفته
خیلی گرفته !
چرا که رنج ها در دلم دارم و آزرده ام
از تو چه پنهان
در لحظه های تنهائی با خود
از ته دل سخنها گفتم
این دنیای وارونه را همچو دل خود سیر نگاه کردم
به دریا به باد و باران
به خورشید به تمامی ستاره ها سلامی دوباره کردم
به باغچه ها به باغها
به صحرا و دشت ، بیابان
به شکوفه ها، درختان ،
به تمامی گلها از هر رنگ و نشان
نگاهی دوباره کردم
با یاران، با دوستان
از هر طرف در هر کجا
پیام نو را تازه تر کردم
از آروزها، از دلتنگی ها
از دوستیها، یادها، خاطره ها، دوباره نوشتم
روزها را به شب، شبها را به روز
با امیدها، بارویا ها رسانیم
گفتنی ها را دوباره گفتم
به راستی سخن گفتم
بارها و بارها
گفتم :
بیا تا از دورترین شاخۀ درخت سیبی بچینیم
می دانم
سخت است
اما
علرغم خستگی ها
برای عاشق شدن
هنوز
جسمی از فولاد دارم
در شب های تاریک شمعم و
هنوز شور م
رودخانه ام،رودم
می خواهم به دریا بریزم
باکم نیست از هر خطر
عاشقم و هنوز توانی در جسم و روح خود دارم


